
لحظه ها و دقایق با یاد تو میگذرد و به یاد تو افتادن نیاز به بهانه ندارد
تنها کافیست نگاهی کوتاه به زندگیم بیندازی تا ببینی چگونه با تو عجین شده ام
به همین سادگی.....
دوست دارم تنها کارم نوشتن از تو باشد، از تو....
از سپیده دمان خورشید تا به وقت خواب، اگر خوابی به چشم آید
دوست دارم از تو بنویسم،
از اینکه لحظات با تو بودن چقدر قشنگ است.
وجود گرم تو را در کنار خود احساس میکنم.
هوا ابریست،
باد میوزد،
باران میبارد،
تمام دلخوشیهای پاییزی از راه رسیده اند،
پاییزی که قرار است برای اولین بار در کنار هم قدم برداریم.
من در این اندیشه ام که آیا آنگاه که ماه نور خود را بر زمین میتاباند،
و ستارگان چرخ زنان و رقصان می گردند و نورشان بر دریاچه نقره ای میتابد،
ما به هم خواهیم رسید؟
زندگی جاودانه من، در پی توام،
ماه و ستاره و دریاچه نقره ای سوگند خورده اند که تو را به من بسپارند،
تمام داشته هایم با حضور تو معنا پیدا کرد،
و اکنون داشته ای دارم که به آن بنازم....
وقتی نگاه تو در کویر لحظه ها میبارد،
بال در بال فرشتگان سنگفرشی از گلهای یاس را بر جاده زندگی می گسترم
و مدام این زمزمه میکنم:
دوستت دارم بهترینم
زهره، ۶ مهر ۱۳۸۸
پی نوشت ۱: ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پی نوشت ۲: و این یعنی آغاز، آغاز یه فصل پر تپش،
یه راه پر از فراز و نشیب،
یه قصه، قصه زندگی،
و یه رابطه باورنکردنی، رابطه ۱=۱+۱


